خوب و خرسی

Practice makes PERFECT
Good Luck ;-)

۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۶:۵۶
kherci

سال ۴۰۳ برای من سالی پر از خالی و چرت و پرت بود.

اول سالم رو با نوروزی خاطره انگیز تو مشهد شروع کردم

کتابای زندگی امام راحل رو خوندم

برای آزمون خوندم-آزمونی که سرش نصف بسته شکلات خوردم و هنوز عواقبش گریبانگیرمه

خودمو اسکل مخابرات کردم به خاطرش از مسافرت پاشدم اومدم فککک کننننن! به خاطر چیزی که نمیخام و دوس ندارم . متاسفانه فقط به خاطر ترس از دست دادن. نهایت آدمایی که تو ایران میخواستم ببینم بود و واقعا خوش نگذشت خیلی حس بدی بود.

کللللی دوندگی کردم برای کارای اداری  انتقالی چرت و پرت - چقد سر تصمیم گیری این مدیر یا اون مدیر خودمو اذیت کردم پشیمون شدم و الان می بینم اصلا تصمیم مهمی نبوده فقط باید سرعت بدی تو زندگی چون اینه که می بره.

از مهر پرت شدم تو کار جدیدم که اونم خیلی خیلی بد بود ولی اینقد کار سرم ریخته بود که حتی وقت نداشتم احساس غم و غصه کنم

کتابچه درست کردم

یحیی سنوار شهید شد و فیلم آخرین ثانیه های زندگیش منو خیلی تحت تاثیر قرار داد. جوری رفتار میکنه انگار قراره نجات پیدا کنه و اصلا باور نداره که اینا ثانیه های آخر زندگیش بوده باشن. تازگیا فهمیدم که نویسنده هم بوده و یک کتاب داشته. خلاصه که عاشقش شدم و شخصیت اثرگذاری تو زندگیم هست.

با لایبرری سلنیوم کار کردم و یه نیمچه رباتی نوشتم فقط قوطی نداره دورش.

عمیقا احساس انزجار کردم که این کاری باشه که بخوام تا آخر عمرم ادامه ش بدم.

چقدر دنبال تسویه حسابم دویدم و فکر کنم باز امسالم این داستانو دارم انشالله!!

آخر سال به طور intensive شروع به مطالعه درباره آثار روان بر بدن کردم. یه کتاب گابور مته خریدم که خیلی پشیمونم که پول دادم و نمیدونم چرا دارم با خودم این کارو میکنم؟ پس من کی می خوام به علایق خودم پایبند باشم و دنبال راه و رسم دیگران راه نیفتم؟ فهمیدم که سلیقه کتابی این دوس آلمانی مو اصلا دوس ندارم.

و دوباره احساس شاهزاده سرگردان که منو فراگرفته. همون جایی که قبلا بودم هستم دقیقا با همون سوالای پاسخ داده نشده و اطمینان بیشتر نسبت به اینکه چه چیزهایی را نمیخواهم.

ای کاش هفته های کاری اینقدر ۴۵ ساعت طولانی نبود ای کاش بتونم حرفه مناسبمو بالاخره بیافرینم. امیدوارم انشالله. آمین.

هوش مصنوعی رو به زور کتک و اجبار یادگرفتم که البته الان خوشحالم. قبلا هم کار میکردم ولی الان یه جورایی انگار با تسلط و اعتماد به نفس ازش استفاده میکنم و باهاش دوست شدم.

همین چند هفته پیش عمیقا به خوندن دکترا علاقه مند شده بودم و حالا باز می بینم اصلا خوشم نمیاد و دنیای کار و پول رو دست دارم. حتی به سرم زده بود یه ارشد روان شناسی رودهن بخونم که در این لحظه باز می بینم حس اونم نیست. نمی دونم چرا علایق من این طوری هستن هی می گیرن ول می کنن. آیا من دچار اختلال چند شخصیتی هستم؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۶:۲۱
kherci