خوب و خرسی

Practice makes PERFECT
Good Luck ;-)

آخرین مطالب

سلام خدا خوبی ؟ چطوری؟

من خوب نیستم

خداوندا لطفا ذهن من را منظم بفرما

آمین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۰۳ ، ۱۲:۵۴
kherci
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مهر ۰۳ ، ۲۰:۲۷
kherci

کل مردادم رو به دوندگی و استرس کشیدن و فکر و دودل بودن بیخودی گذروندم. و کفش خریدن و کفش پس دادن که هنوزم می ترسم آخرین کفش رو پا کنم و ببینم اندازه اش خوبه یا نه؟

بعد این همه بررسی آخرم خودم رو تو یه جایی گیر انداختم که manners شون رو نمی پسندم! خانم آگوستین صمیمی و حرفه ای که خیلی تصادفی باهاش آشنا شدم و همه چی میخاست روال پیش بره رو زدم کنار و اومدم اینجا که به سرم منت بذارن.

باید اعتراف کنم اولش از سطح بالای کاریشون ترسیدم. و از دوری راه.

آیا اینجا ازم کار اضافه میکشن یا طبق همون ساعت باید برم؟ 

خرد و خسته ام و دیگه طاقت روزای طولانی رو ندارم. دوست داشتم یه کار آسون دم خونه ام پیدا کنم و باز از ترس اینکه بیافتم راه دور پاشدم بیش فعالی کردم و بعدش وسوسه کار باکلاس بر همه چیز پیروز شد و یک کار با پرستیژ پوست کننده رو به آرامش و شادی و خوشحالی و عشق خودم ترجیح دادم. حرف اون بنده خدا هم که گفت تو بعدا می تونی بگی من ساعتی اینقد میگیرم و این قیمتمه هم بی تاثیر نبود. و رویای اینکه شاید یه روزی بخوام استاد بشم.

به خاطر یه رویایی که ندارم این همه زیر بار هزینه های جور واجور مختلف رفتم. 

بیخود نیست اندازه موفقیت های آدم ها. اگر جایی موفقیت کمه به خاطر منش غیر موفقیت خیزشون هست. 

زدن تو پرم. من اذیتشون کردم؟ چه اذیتی کردم؟ تلفن زدن و پیگیری کردن اذیت کردنه؟

خیلی ترسیدم کودک درونم با تموم وجود افتاده تو ترس و لرز و مریض شده. دلم میخاد با دوستای واقعی برم پارک و گردش. دلم میخاد برم آش رشته بخورم کنار چشمه.

بزرگترین ترس من اینه که اینجا نقش موثری بهم ندن و باز به عنوان یک موجود زینتی نگهم دارن و بهم پول بدن و هیچ کاری ازم نخوان یا کارای بیخود چرت و پرت بهم بسپارن. من با این همه کمالات و وجنات بگن بیا بشین بروشور تا بزن و کپی پیستا رو درست کن

از لباسای تکراری خسته ام

نیاز به یک مسافرت با دل آرامش دارم

تابستان بعدیمم دوباره تو بلاتکلیفیه

باید یاد بگیرم تو بلاتکلیفی زندگی کنم و خوش بگذرونم

از اعماق وجودم درد دارم دلم میخاد با کسی حرف بزنم تو پیشونیم غم و غصه و پشیمونی جمع شده.

از کوچه های زشت محله اش بدم میاد. خشم دارم. ترسیده ام. 

خدا کنه بهم خوش بگذره و موفقیت آمیز باشم

احساس میکنم روحیه ام را از دست دادم تمام دلخوشی هفته ام یکشنبه ها است.

امیدوارم پیش داوری هام اشتباه باشه و اینجا کلی حال کنم.

دلم میخاد بیام بیرون. پس از اول چرا رفتی؟ برا دک و پز! برا استاد شدن

خب پس همین جا بمون

ینی آیا باز میافتم تو این داستان که پولم حلال نیست و باید هر ماه همین پول اندکی هم که دارم نصفشو بریزم دور بریزم بیرون؟

تا دیروقت بمونیم سر کار که چی؟ مغز خسته نمیشه اصلا؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۰۳ ، ۱۶:۵۳
kherci

دیشب مریض شده بودم تب و لرز داشتم مامانم میگه تو خواب ضجه موره میکردم گفته چته منم گفتم نظم دهنی ندارن واکسیناسیونشون کامل نیست!!

الان بزرگترین آرزوی من اینه که در میان مردمانی عاقل و خردمند و باتدبیر زندگی کنم و نظمی شگرف در بر گرفته باشه م

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۰۳ ، ۲۰:۴۳
kherci

احساس بدی دارم. احساس میکنم کسی حرفمو نمی فهمه درکم مکی کنه. با مردم خودم زبان مشترکی ندارم و همدیگه رو نمی فهمیم. قلبم گرفته از این دختره که مثلا حقوق می خوند ولی اینقد ساده و ناعادلانه هم تبعیض جنسیتی روا کرد هم درباره حق من اظهار نظر کرد!! با اینکه خودش مقصر بود.

وقتی کسی می بینم که درکی از بعضی جنبه ها نداره و یه جورایی به نظرم خنگه و حرف نمی فهمه اعصابم خورد میشه و احساس خشم میکنم! بعضی چیزا به نظرم چیزای خیلی آسونی میاد. نمی دونم چرا بقیه توش گیرمیکنن. این جور وقتا احساس بدی دارم. دلم میخاد مهاجرت کنم و تو محیطی قرار بگیرم که آدمای اطرافم آدمای خیلی خفن و باهوش و پرانرژی ای باشن. 

مردم خودم رو چطور پشت سر بذارم؟ آخه تقصیر خودشونه و نادونی خودشون. اینکه اونا نمی تونن پا به پای من بدوند من باید وایسم تو ایران عمر خودمو هدر بدم آخه؟؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۲۴
kherci

به نظر من سخت ترین و مهم ترین کار دنیا تصمیم گیریه . بعدش که تصمیم ها گرفته شد اجرا و انجام دادن خیلی راحته ولی اون لحظه ای که باید انتخاب کنی کدوم مسیر رو بری اون خیلی کار داره و کسی که این مرحله رو بلده غالبا با کمترین خطا و بیشترین سودها بگذرونه در مدت زمان معقول اون برنده س

یه مدلش هم وجود داره که اینقدر طولش بدی تا زمان بگذره و تصمیم گیری کنسل بشه. به نظرم بدترین و بیهوده ترین کار. نهایتش اینه که یه چیزی رو انتخاب می کنی می زنی تو رگ یا خوب میشه یا بد میشه. بهتر از اینه که سالها سالیان سال وایسی تا علف زیر پات سبز بشه که نه؟!

الان من نمیدونم طرح نخبگانو شرکت کنم یا نه. قسمتی از من خیلی دوست داره. اون قسمتیم که همیشه چیزای جدید و هیجان انگیز میخاد. قسمی از من که خوش بینه و فکر میکنه در آینده آدم موفق تری میشم و با جون و دل کار میکنم و با کمبودها کنار میام. قسمتی از من که دوس داره بره خارج و انگلیسی حرف بزنه.

همچنین قسمتی از من که میترسه دیگه این فرصت به دست نیاد و سال دیگه نتونم شرکت کنم و قسمتی از من که میترسه که انتقالیم درست نشه و نتونم از اینجا در بیام.

قسمتی از من دوس نداره. اون قسمتیم که به توانایی من برای موفقیت تردید داره و اون قسمتی از من که ناامیده از این که بتونه تاثییر مثبتی بگذاره و اون قسمتی از من که دوس داره آزاد بشه از این وضعیت آوزیون و معلق موندگی و دیگه نمی تونه این ابهامو بیشتر از این تحمل کنه. قسمتی از من که خودش رو می کوبه و تحقیر میکنه و میگه همه چی بیهوده و بی فایده س و همه کارا الکیه. 

خوش به حال دوستاییم که تو کشورای دیگه دکترا خوندن و الان نخبه ن هر جا بخوان بیان براشون فرش قرمز پهن میکنن که بیان هیات علمی بشن و زندگی خوبی رو شروع کنن. به هر حال حاصل تلاشیه که کردن قدم در راهی گذاشتن که کلی مرارت و باللا و پایین ها رو تحمل کردن درسی خوندن که معلوم نمیشد حالا آینده کاریشون چی میشه می ارزه یا نمی ارزه به این همه درس خوندن ولی این مسیرو رفتن و بردن جلو و حالا دارن از میوه هاش لذت می برن. نوش جونشون.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۲۷
kherci